آیینه‌وار بودیم همراز سینه صافان

      آن آهنین دل آمد درهم شکست مارا

دخترک خنده کنان گفت: که چیست

راز این حلقه ی زر

راز این حلقه که انگشت مرا

این چنین تنگ گرفته است ببر

راز این حلقه که در چهره ی او

اینهمه تابش و رخشندگی است

مرد حیران شد و گفت:

حلقه خوشبختیست , حلقه زندگی است

همه گفتند: مبارک باشد

دخترک گفت: دریغا که مرا

باز در معنی آن شک باشد

سالها رفت و شبی

زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه ی زر

دید در نقش فروزنده ی او

روزهایی که به امید وفای شوهر

به هدر رفته , هدر

زن پریشان شد و نالید که وای

وای , این حلقه که چهره ی او

باز هم تابش و رخشندگی است

حلقه ی بردگی و بندگی است


فروغ فروخزاد *** تهران – بهار 1334

 

اصل این نامه در موزه لندن نگهداری می گردد

از: عمربن الخطاب خلیفه المسلمین

به : یزدگرد سوم شاهنشاه پارس

یزدگرد! من آینده خوبی برای تو و ملتت نمی بینم مگر اینکه پیشنهاد مرا قبول کرده و بیعت نمایی.. زمانی سرزمین تو بر نیمی از جهان شناخته شده حکومت میکرد لیکن اکنون چگونه افول کرده است؟ ارتش تو در تمام جبهه ها شکست خورده و ملت تو محکوم به فناست. من راهی برای نجات به تو پیشنهاد می کنم... شروع کن به عبادت خدای یگانه ، یک خدای واحد ، تنها خدایی که خالق همه چیز در جهان است.. ما پیغام او را برای تو و جهان می آوریم ، او که خدای حقیقی است... آتش پرستی را متوقف کن ، به ملتت فرمان ده آتش پرستی را که کذب می باشد متوقف کنند و به ما بپیوندند برای پیوستن به حقیقت.

الله خدای حقیقی را بپرستید ، خالق جهان را. الله را پرستش نمایید و اسلام را بعنوان راه رستگاری خود قبول کنید... اکنون به راههای شرک و پرستش کذب پایان داده و اسلام را بعنوان ناجی خود قبول کنید. با اجرای این تو تنها راه بقای خود و صلح برای پارسیان را پیدا خواهی نمود. اگر تو بدانی چه چیزی برای پارسیان بهتر است ، تو این راه را انتخاب خواهی کرد. بیعت تنها راه می باشد.

الله اکبر

محل امضای عمر

خلیفه المسلمین

عمربن الخطاب 

 

پاسخ یزدگرد سوم به عمر بن خطاب

از: شاهنشاه ، شاه پارس و غیره ، شاه کشورها ، شاه آریایی ها و غیر آریایی ها ، شاه پارسها و ديگر نژادها و نیز تازیان ، شاهنشاه پارس ، یزدگرد سوم ساسانی.

به: عمربن الخطاب ، خلیفه تازی

به نام اهورا مزدا ، آفریننده جان و خرد. تو در نامه ات نوشته ای می خواهی ما را بسوی خداوندت الله اکبر هدایت کنی ، بدون دانستن این حقیقت که ما که هستیم و ما چه را پرستش می نماییم!

شگفت انگیز است که تو در جایگاه خلیفه تازیان تکیه زده ای! با اینکه خردت به مانند یک ولگرد پست تازی است ، ولگردی در بیابان تازیان ، و مانند یک مرد قبیله ای بادیه نشین!

مردک! تو به من پیشنهاد می کنی که یک ایزد یگانه و یکتا را پرستش نمایم بدون اینکه بدانی هزاران سال است که پارسها ایزد یکتا را پرستش نموده اند و پنج نوبت در روز او را عبادت می نمایند! سالهاست که در این سرزمین فرهنگ و هنر ، این راه عادی زندگی بوده است.

زمانیکه ما سنت میهمان نوازی و کردارهای نیک را در گیتی پایه گذاری نموده و پرچم ' پندار نیک ، گفتار نیک ، کردار نیک ' را برافراشتیم ، تو و نیاکانت بیابان گردی می کردید ، سوسمار می خوردید زیرا که چیز دیگری برای تغذیه خود نداشتید و دختران بیگناه خود را زنده بگور می نمودید!

مردم تازی هیچگونه ارزشی برای آفریدگان خداوند قایل نیستند! شما فرزندان خدا را گردن می زنید ، حتی اسیران جنگی را ، به زنان تجاوز می کنید ، دختران خود را زنده بگور می نمایید ، به کاروانها یورش می برید ، قتل عام می کنید ، زنان مردم را دزدیده و اموال آنها را به یغما می برید! قلب شما از سنگ ساخته شده ، ما تمام این اعمال اهریمنی را که شما مرتکب می شوید محکوم می کنیم. چگونه شما می توانید به ما راه خدایی را تعلیم داده در حالیکه این گونه اعمال را مرتکب می شوید؟

تو به من می گویی پرستش آتش را متوقف کنم! ما ، پارسها عشق آفریدگار و نیروی او را در روشنی آفتاب و گرمای آتش مشاهده می نماییم. روشنی و گرمای آفتاب و آتش ما را قادر می سازد تا نور حقیقت را مشاهده نموده و قلبهایمان را به آفریدگار و به یکدیگر شعله ور نماییم. به ما کمک می کند تا به یکدیگر مهر بورزیم ، ما را روشن نموده و قادر می سازد تا شعله مزدا را در قلبهایمان زنده نگهداریم.

خداوندگار ما اهورا مزداست و عجیب است که شما مردم نیز او را تازه کشف کرده و او را بنام الله اکبر نامگذاری نمودید. اما ما مثل شما نیستیم ، ما با شما در یک رده نیستیم. ما به نوع بشر کمک می کینم ، ما عشق را در میان بشریت می گسترانیم ، ما نیکی را در زمین می گسترانیم ، هزاران سال است که ما در حال گسترش فرهنگ خود بوده اما در راستای احترام به فرهنگهای دیگر گیتی ، درحالیکه شما بنام الله سرزمین های دیگر را مورد تاخت و تاز قرار می دهید

شما مردم را قتل عام می کنید ، قحط وقلا می آورید ، ترس و فقر برای دیگران ، شما به نام الله اهریمن می آفرینید. چه کسی مسئول این همه بدبختی است؟

آیا این الله است که به شما فرمان می دهد تا بکشید ، غارت نمایید و تخریب کنید؟ آیا این شما رهروان الله هستید که بنام او این اعمال را انجام میدهید؟ یا هردو؟

شما از گرمای بیابان ها و سرزمینهای سوخته بی حاصل و بدون منابع برخاسته ، شما می خواهید از طریق لشگر کشی و زور شمشیرهایتان به مردم درس عشق به خدا دهید ، شما وحشیان بیابانی هستید ، در حالیکه می خواهید به مردم شهر نشین مانند ما که هزاران سال است در شهرها زندگی می کنند درس عشق به خدا بدهید! ما هزاران سال فرهنگ در پشت سر داریم ، که به راستی یک ابزار نیرومند می باشد! به ما بگویید؟ با تمام لشگر کشی هایتان ، توحش ، کشتار و قحط و قلا بنام الله اکبر ، شما به این ارتش اسلامی چه آموخته اید؟ شما چه چیز به مسلمانان آموخته اید که بر آن ابرام می ورزید تا آنرا به دیگر ملل غیر مسلمان نیز بیاموزید؟ شما چه فرهنگی از این الله خود آموخته اید ، که حالا می خواهید به زور آنرا به دیگران تعلیم دهید؟

افسوس آه افسوس... که امروز ارتش های پارسی از ارتش شما شکست خورده اند. اکنون مردم ما می باید همان خدا را پرستش نماییند ، همان پنج نوبت در روز را ، اما با زور شمشیر و او را به عربی عبادت نمایند .. پیشنهاد می نمایم تو و دار و دسته راهزنت بساط خود را جمع کرده و به بیابانهای خود به جایی که در آن زندگی می کردید برگردید. آنها را به جایی برگردان که در آن عادت به سوختن در گرمای آفتاب را دارند ، زندگانی قبیله ای ، خوردن سوسمار و نوشیدن شیر شتر ، من اجازه نخواهم داد که تو دار و دسته راهزنت را در سرزمین های حاصلخیر ، شهرهای متمدن و ملت شکوهمند ما آزاد گذاری. این 'جانوران قسی القلب ' را ، برای قتل عام مردم ما ، دزدیدن زنان و فرزندان ما ، تجاوز به زنان ما و فرستادن دخترانمان به مکه بعنوان اسیر ، آزاد مگذار! به آنها اجازه نده تا بنام الله مرتکب اینگونه اعمال شوند ، به رفتار جنایتکارانه خود پایان ده.

آریایی ها بخشنده ، گرم ، میهمان نواز و مردمی نجیب بوده و هرجایی که رفته اند آنها بذر دوستی خود را گسترانده اند ، عشق و خرد و حقیقت. بنابراین ، آنها نباید تو و مردمت را برای رفتار جنایتکارانه و راهزنی مجازات نمایند.

من از تو درخواست می کنم که با الله اکبر خودت در بیابانهایت بمان و به شهرهای متمدن ما نزدیک مشو زیرا که اعتقادات تو ' خیلی مهیب ' و رفتارت ' بسیار وحشیانه ' می باشد.

محل امضای یزدگرد سوم

شاهنشاه یزدگرد سوم ساسانی

 

 

 

      برای همه ایرانیان و فارسی زبانان که از گذشته و فرهنگشان آگاه شوند  

 

 

 

 

                          

درباره ي سرزمين من:

                                  سيستان وبلوچستان

                                «سفر به طبيعتي ناشناخته ، تاريخي كهن»

 

استان سيستان وبلوچستان بين 25 درجه و 3 دقيقه تا 31 درجه و 28 دقيقه عرض شمالي و 58درجه و47 دقيق تا 63 درجه و 19 دقيقه  طول شرقي در جنوب شرقي ايران دارد.آب و هواي استان از نوع بياباني و حداكثر دماي سالانه بالاي 40 درجه سانتيگراد است.زاهدان سردترين شهر و ايرانشهر گرمترين شهر استان مي باشند،نوسانات رطوبت ، وجود بادهاي موسمي همچون بادهاي معروف به صد وبيست روزه ،باد هفتم يا گاو كشي ،ريزش هاي جوي واختلاف دما در 24 ساعت به استثناي نواحي معتدل سواحل درياي عمان شرايط خاص اقليمي ،پوشش گياهي و جانوري ، ناظر بديعي را بوجود آورده.                                             استان سيستان وبلوچستان يكي از استان هاي غني كشور به لحاظ داشته هاي فرهنگي ،باستاني،صنايع دستي وگردشگري ميباشد ، علاوه بر اين، تنوع قومي و مذهبي تعامل فرهنگي بسيار زيبايي را خلق كرده كه حخود گواهي بر تمدن وفرهنگ قوي يكايك اقوام ايراني در همزيستي، احترام به انسانها و انديشه هايشان است.اينان چنان تعامل و تبادل فرهنگي حسنه اي را در كنار هم تجربه كرده اند كه يكپارچگي شان پنداري فرهنگي نور در ادامه ي فرهنگ ايراني شان پديد آورده است.                                                                 آنچه در پي مي آيد حكايت قطره ايست از دريا:

شهرستان زاهدان: شهرستان زاهدان مركز استان سيستان و بلوچستان داراي مساحت 36581 كيلومتر مربع است. از شمال به استان خراسان جنوبي و از شمال شرق به شهرستان زابل و از غرب به استان كرمان و از جنوب به خاش و ايرانشهر و از شرق به به كشورهاي افغانستان وپاكستان محدود مي شود.فاصله شهرستان تا پايخت 1605 كيلومتر مي باشد نام قديم آن دزد آب كه در سال 1315 به زاهدان تغيير يافت .داراي 4 بخش مركزي،ميرجاوه، كورين، نصرت آباد و3 شهر زاهدان  و ميرجاوه و نصرت آباد و8 دهستان به نامهاي حرمك، مركزي، لاديز، شورو، ميرجاوه، نصرت آباد، دومك و كورين است.

جاذبه هاي طبيعي استان:

شهرسوخته:در56 كيلومتري زابل قرار دارد اين شهر بزرگ با5000 سال قدمت شناسنامه پر افتخار سيستانيان ميباشد. اولين و بزرگترين استقرار شهر نشيني در شرق فلات ايران كه با توجه به بررسي هاي به عمل آمده كمتر ابراز جنگ به آن كشف شده.گورستان شهر سوخته با25هكتار و وسعت و 40000 گور به عنوان  يكي از وسيعترين گورستان هاي قبل از تاريخ كمك زيادي به پژوهش در روند شكل گيري تمده حاشيه هيرمند و نوع اعتقادات ساكنان آن ميباشد.گفته ميشود كه تمدن كل جهان از شهر سوخته شكل گرفته است.

درياچه هامون:بزرگترين پهنه ي آب شيرين ايران در مواقع پر آبي است كه به سه قسمت هامون هيرمند، پوزك، صابري تقسيم ميشود در اوستا از آن با نام كيانسه درياچه مقدس نام برده شده است.

كوه خواجه:تنها عارضه دشت سيستان ميباشد كه به وسيله مواد اتشفشاني سخت در 30 كيلومتري غرب زابل وسط درياچه ي هامون شكل گرفته است وداراي 615 متر ارتفاع ميباشد.

كوه تفتان:تفتان تنها آتشفشان نيمه فعال در جنوب شرق ايران در فاصله 50 كيلومتري شمال شرقي شهرستان خاش با فوران دود گوگرد استتفتان با3941 متر ارتفاع از سطح دريا سبب تلطيف هواي اطراف گشته و به همراه پوشش گياهي، چشمه هاي آب معدني سرد و گرم ،درياچه زيبا بر فراز كوه،هرساله بسياري از گردشگران از دور ونزديك به خود جلب ميكند.

 

كوههاي مينياتوري: اين كوهها از ديدني هاي حيرت انگيز چابهار است كه به موازات ساحل از منطقه كچو تا نزديك خليج گواتر كشيده شده و از پديده هاي ‍ژئومورفولوژي اين ناحيه است.

گلفشان:در شمال غرب چابهار و در 20كيلومتري روستاي كهير در زميني مسطح دو تپه كوچك گلفشان ويك تپه ي بزرگ به ارتفاع50 متر وجود دارد. گل خروجي از اين تپه به رنگ خاكستري فشرده و سرد از جنس رس و مارن به همراه گاز ميباشد و هنگام خروج از تركيدن گاز صدايي شنيده مي شود. از جاذبه هاي شاخص اين شهرستام ميتوان چشمه شورعين، مناظر زيباي دريا و اسكله را نام برد.

صنايع دستي

سوزن دوزي بلوچ:سوزن دوزي عبارت است از كارهاي دست دوزي كه تنها با مدد دستان توانا و فكر خلاق هنرمندان بر عرصه پارچه جاودان ميگردد . اين هنر در بلوچستان پيشينه اي دراز دارد وميتوان آن را عصاره ي درد دلهاي زنانه و بازتاب خاطرات تلخ وشيرين قومي در طول تاريخ برشمرد كه خود آميزه اي ذهني از آهنگ و ريتم حركت دستها گرديده است ومنجر به پديد آمدن آثار جاودانه بر تار و پودي سرد و بي روح ميگردد.

خامه دوزي:اين نوع سوزن دوزي خاص منطقه سيستان است كه نقوش آن توسط نخ ابريشمي يا پنبه اي كه معمولا به رنگ سفيد است بر روي پارچه پنبه اي يا كتان دوخته ميشود.نقوش با توجه به دوختشان حالت برجسته بر روي پارچه دارند كه بسيار زيبا مينمايند.

سياه دوزي:نوع ديگر سوزن دوزي در سيستان است كه در آن از نخ سياه ابريشمي استفاده ميشود و در روي لباس مورد استفاده قرار ميگيرد.

سفالگري: كلپورگان مركز توليد نوعي سفال در بلوچستان است .نوع خاص سفال كلپورگان در ايرانكاملا مشخص است وشباهتي به سفالهاي ديگر مناطق ايران ندارد. اين سفال توسط زنان بلوچ ساخته ميشود.گل به دست زنان شكل ميگيرد و با ابزار چوبي تراش داده ميشود و از سنگي به نام تيتكوك كه از كوه بيرك در نزديكي كلپورگان به دست مي آيد وبا هم آميزي آب تزئين ميشود.

حصير بافي:صنعت حصير بافي كه در منطقه سيستان با گويش «اصيل بافي» و در منطقه بلوچستان «تگرد» تلفظ ميشود از نظر ماده ي اوليه تفاوت زيادي با هم دارند.1_از ني نيزار 2_از برك درخت خرما

زيور آلات:طلاسازي هنري درخشان وجاودانه است كه اهميت زيادي در زندگي و تاريخ بشر داشته است وجود كوره هاي ذوب در اين ديار كه شايد قديمي ترين كوره هاي ذوب در جهان باشد نشان از قدمت هنر فلز سازي در اين منطقه است.زيور آلات معمولا براي خود آرايي استفاده ميشود كه جنبه ي مذهبي دارد.تاريخچه ي بيشتر نگاره ها ونقشهاي تزئيني زيور الات به روزگاران باستاني بر ميگردد.اين هنر داراي تنوع محصولات است كه ميتوان به گوشواره ،سينه ريز، النگو، سربند،كپكو، شمس، پارونچ  اشاره نمود.

معجزات کوچولوی خداوند در دنیای سیاه و سفید

کودکان و نوجوانان همان معجزات کوچک خداوند و ارمغانی به زندگی هستند،
و زمانی دنیا برایشان زیبـــا و رنگارنگ تر است که ما
عشق
را به آنان هدیه کنیم ...

 


یاد من باشد ...

یاد من باشد که فــردا دم صبح
به نسیم از سر مهــر سلامی بدهم
و به انگشــت نخی خواهم بست
که فراموش نگردد فــــــردا
با همه تلخی و نـــاکامی ها
زنـــدگی شیرین است!
و به شکرانه دیدار نسیم هر صبح
زنــدگی باید کرد ...

کوچه


بي تو مهتاب شبي باز از آن کوچه گذشتم


  همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم


                      شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم


                                              شدم آن عاشق ديوانه که بودم


در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد



                       باغ صد خاطره خنديد


                                عطر صد خاطره پيچيد


  يادم آمد که شبي با هم ازآن کوچه گذشتيم
                    پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم 


                                        ساعتي بر لب آن جوي نشستيم 


 تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت 


 من همه محو تماشاي نگاهت 


             آسمان صاف و شب آرام 


                     بخت خندان و زمان رام  


                            خوشه ماه فروريخته در آب  


                                  شاخه ها دست برآورده به مهتاب 


                     شب و صحرا و گل و سنگ 


                     همه دل دلداه به آواز شباهنگ 


                                    يادم آيد تو به من گفتي :


                                                         از اين عشق حذر کن


                  لحظه اي چند بر اين آب نظر کن


آب آيينه عشق گذران است 


تو که امروز نگاهت به نگاهي نگران است 


             باش فردا که دلت با دگران است 


                     تا فراموش کني چندي از شهر سفر کن 


با تو گفتم حذر از عشق ندانم


                                         سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم......... 


روز اول که دلم به تمناي تو پر زد 


                               چون کبوتر لب بام تو نشستم 


        تو به من سنگ زدي من نه رميدم نه گسستم
                                باز گفتم که تو صيادي و من آهوي دشتم


تا به دام تو در افتم  همه جا گشتم و گشتم 


حذر از عشق ندانم نتوانم 


اشکي از شاخه فرو ريخت 


مرغ شب ناله ي سختي زد و بگريخت 


                   اشک در چشم تو لرزيد    


                                    ماه بر عشق تو خنديد 


                                        يادم آمد که دگر از تو جوابي نشنيدم


                                           پاي در دامن اندوه کشيدم 


نگسستم نرميدم... 


                    رفت در ظلمت غم آن شب و شبهاي دگر هم


                                       نگرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم


                                       نکني ديگر از آن کوچه گذر هم


بي تو اما به چه حالي  من از آن کوچه گذشتم

"فریدون مشیری

دلتنگی برای یك تكیه گاه ...

تا حالا فكر كردین كه چرا یه مدت توی جاده زندگی با یكی هم مسیر می شین، بعد سر یه دو راهی هر كدوم مسیر تازه ای رو انتخاب میكنید ؟

قطعاً توی این هم مسیری، تنهائی هاتون رو با هم قسمت كردین، شادی هاتون رو هم همینطور. گاهی وقتها هم كه تو راه گم شدین، پناه همدیگه بودین ...

یك وقتهائی كه یكی تون از ادامه راه خسته میشد اون یكی دیگری رو ترغیب میکرد، زیر بال و پرش رو میگرفت و بلندش میكرد، یا اینكه یه جاهائی خسته میشدین اما هر كدوم به عشق همسفری با اون یكی، شونه به شونه با هم راه میرفتین و ادامه می دادین ...

همه چی خوب پیش میره، تا اینجا نقشه زندگی هر دوتون یكی است. اما وقتی میرسین به یه دو راهی، نقشه رو نگاه میكنین، از اینجا به بعد نقشه هاتون با هم فرق داره!

فكر میكنید اگه تو راه بمونین كسی نیست به جلو هولتون بده!

كسی نیست زیر بال و پرتون را بگیره!

یا فكر میكنید اصلا به عشق كی بقیه راه رو برم ؟!

اما گروه دیگه ای هستند كه به خودشون، به حسشون، به درسهائی كه تو این گمراهی گرفتن اعتماد میكنند و سعی میكنند ادامه راه رو با اتكا به نفس بیشتری طی كنند.

اونا یه فرقی دارند و اینه كه میدونند باید از درسهایی كه از همراهشون تا به اینجا گرفتند برای ادامه راهشون استفاده كنند. اونا باور دارند هیچ همراهی بی هدف نیست.

اونا به راهنمای اصلیشون ایمان دارند، اعتقاد دارند كسی بالای سر خودشون و همراهشون هست كه جاده زندگی رو براشون امن میكنه.

پس با خیال راحت به راهشون ادامه میدن.

این دسته باور دارند اون راهی رو كه تا به این جا طی كردند باعث رشدشون شده ...

خیلی جاها دلتنگ همراهشون هستند، اما از كجا معلوم ؟

شاید اون دو تا باید قوی تر بشن، هر كدوم مسیرهای تازه ای رو طی كنند، درسهای جدید یاد بگیرند، آماده بشن تا این درسها رو به یكی دیگه یاد بدن، اون وقت دوباره سر یه دو راهی كه قراره یكی بشه، كنار هم قرار بگیرند و ادامه راه رو با هم طی كنند ...

همه و همه ی این راه ها برای رشد ماست، یه وقتهائی یكی همراه خوبی براتون نمیشه، براتون پشت پا میگیره، یه وقتائی هولتون میده تو چاله و ناخودآگاه یه جاهائی توی تاریكی شب تنهاتون میذاره.

همه اینها قلبتون رو به درد میاره، اما وقتی مسیرتون رو ازش جدا كردین و تو راه جدید قدم میذارین، حواستون رو جمع میكنید، چاله ها رو میبینین، حواستون هست كه توش نیفتین، دقت میكنید كه همه تكیه گاهتون رو به یكی ندین كه اگه یه وقت شونه خالی كنه با مخ زمین بخورین !

اینبار دیگه یاد گرفتین تو تاریكیها از خودتون مراقبت كنید. تجربه هاتون، مثل یه فانوس جلوی پاتون رو روشن میكنه.

حالا میبینین كه چقدر رشد كردین، اون وقت برای اون همراهتون هم دعای خیر میكنین چون میفهمین اونم مربیتون بوده و درسهائی بهتون داده كه حالا به اینجا رسیدین.

درسته !

هر راهی كه تو نقشه زندگیتون مشخص شده هدفی رو تو دلش داره و هر همراهی كه تو این راه كنارتونه، مربی شماست كه درسهای زندگی رو بهتون یاد میده و این شما هستین كه با توکل به خدا و با اتكا به اعتماد به نفس خودتون و با اطمینان به مسیری كه كائنات براتون در نظر گرفته انتخاب میكنین كه تو جاده زندگی قدم بذارین و مسیر تازه زندگیتون رو درست مشخص كنین ...

همیشه قدرتمند و ثابت قدم باشید

 نسیمی از دیار آشتی

باری اگر روزی کسی از من بپرسد
چندی که در روی زمین بودی چه کردی؟

من می گشایم پیش رویش دفترم را
گریان و خندان بر می افرازم سرم را

آنگاه می گویم که بذری نو فشانده است
تا بشکفد تا بردهد بسیار مانده است

در زیر این نیلی سپهر بیکرانه
چندان که یارا داشتم در هر ترانه

نام بلند عشق را تکرار کردم

با این صدای خسته شاید خفته ای را
در چارسوی این جهان بیدار کردم

من مهربانی را ستودم
من با بدی پیکار کردم

پژمردن یک شاخه گل را رنج بردم
مرگ قناری در قفس را غصه خوردم

وز غصه مردم شبی صدبار مردم

شرمنده از خود نیستم گرچون مسیحا
آنجا که فریاد از جگر باید کشیدن

من با صبوری بر جگر دندان فشردم

اما اگر پیکار با نابخردان را
شمشیر باید می گرفتم

بر من نگیری من به راه مهر رفتم

در چشم من شمشیر در مشت
یعنی کسی را می توان کشت

در راه باریکی که از آن می گذشتیم
تاریکی بی دانشی بیداد میکرد

ایمان به انسان شب چراغ راه من بود
شمشیر دست اهرمن بود

تنها سلاح من در این میدان سخن بود

شعرم اگر در خاطری آتش نیفروخت
اما دلم چون چوب تر از هر دو سر سوخت

برگی از این دفتر بخوان شاید بگویی
آیا که از این می تواند بیشتر سوخت

شبهای بی پایان نخفتم
پیغام انسان را به انسان باز گفتم

حرفم نسیمی از دیار آشتی بود

در خارزار دشمنی ها
شاید که طوفان گران بایست می بود

تا برکند بنیان این اهریمنیها
پیران پیش از ما نصیحت وار گفتند

دیر است دیراست تاریکی روح زمین را
نیروی صد چون ما ندایی در کویر است

نوح دگر میباید و طوفان دیگر

دنیایی دیگر ساخت باید
وزنو در آن انسان دیگر

اما هنوز این مرد تنهای شکیبا

با کوله بار شوق خود ره می سپارد
تا از دل این تیرگی نوری برآرد

در هر کناری شمع شعری می گذارد
اعجاز انسان را هنوز امید دارد

"زنده نام فریدون مشیری"

نقاشی هایی که واقا چشم نوازند

برای شرک خودم

زن



زن عشق می كارد و كینه درو می كند ...

دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر.

می تواند تنها یك همسر داشته باشد

و تو مختار به داشتن چهار همسر هستی!

برای ازدواجش (در هر سنی) اجازه ولی لازم است

و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار میتوانی ازدواج كنی ...

در محبسی به نام بكارت زندانی است و تو ...

او كتك می خورد و تو محاكمه نمی شوی!

او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می كنی ...

او درد می كشد و تو نگرانی كه كودك دختر نباشد ...

او بی خوابی می كشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ...

او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر ...؟

و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد ...

و قرن هاست که او؛ عشق می کارد و کینه درو می کند

چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت،

زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛

گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛

سینه ای را به یاد می آورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند ...

و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد ...!

و این رنج است

هنوز هم بعد از اين همه سال، چهره‌ي ويلان را از ياد نمي‌برم. در واقع، در طول سي سال گذشته، هميشـه روز اول مـاه کـه حقوق بازنشستگي را دريافت مي‌کنم، به ياد ويلان مي‌افتم ...

ويلان پتي اف، کارمند دبيرخانه‌ي اداره بود. از مال دنيا، جز حقوق اندک کارمندي هيچ عايدي ديگري نداشت. ويلان، اول ماه که حقوق مي‌گرفت و جيبش پر مي‌شد، شروع مي‌کرد به حرف زدن ... 

روز اول ماه و هنگامي‌که که از بانک به اداره برمي‌گشت، به‌راحتي مي‌شد برآمدگي جيب سمت چپش را تشخيص داد که تمام حقوقش را در آن چپانده بود. 

ويلان از روزي که حقوق مي‌گرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش ته مي‌کشيد، نيمي از ماه سيگار برگ مي‌کشيد، نيمـي از مـاه مست بود و سرخوش... 

من يازده سال با ويلان هم‌کار بودم. بعدها شنيدم، او سي سال آزگار به همين نحو گذران روزگار کرده است. روز آخر کـه من از اداره منتقل مي‌شدم، ويلان روي سکوي جلوي دبيرخانه نشسته بود و سيگار برگ مي‌کشيد. به سراغش رفتم تا از او خداحافظي کنم. 

کنارش نشستم و بعد از کلي حرف مفت زدن، عاقبت پرسيدم که چرا سعي نمي کند زندگي‌اش را سر و سامان بدهد تا از اين وضع نجات پيدا کند؟ 

هيچ وقت يادم نمي‌رود. همين که سوال را پرسيدم، به سمت من برگشت و با چهره‌اي متعجب، آن هم تعجبي طبيعي و اصيل پرسيد: کدام وضع؟ 

بهت زده شدم. همين‌طور که به او زل زده بودم، بدون اين‌که حرکتي کنم، ادامه دادم: 
همين زندگي نصف اشرافي، نصف گدايي!!! 
ويلان با شنيدن اين جمله، همان‌طور که زل زده بود به من، ادامه داد: 
تا حالا سيگار برگ اصل کشيدي؟ 
گفتم: نه ! 
گفت: تا حالا تاکسي دربست گرفتي؟ 
گفتم: نه ! 
گفت: تا حالا به يک کنسرت عالي رفتي؟ 
گفتم: نه ! 
گفت: تا حالا غذاي فرانسوي خوردي؟
گفتم نه
گفت: تا حالا همه پولتو براي عشقت هديه خريدي تا سورپرايزش كني؟
گفتم: نه !
گفت: اصلا عاشق بودي؟
گفتم: نه
گفت: تا حالا يه هفته مسکو موندي خوش بگذروني؟ 
گفتم: نه ! 
گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگي کردي؟ 
با درماندگي گفتم: آره، ...... نه، ..... نمي دونم !!! 

ويلان همين‌طور نگاهم مي‌کرد. نگاهي تحقيرآميز و سنگين .... 

حالا که خوب نگاهش مي‌کردم، مردي جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم، ويلان جلويم ايستاده بود و تاکسي رسيده بود. ويلان سيگار برگي تعارفم کرد و بعد جمله‌اي را گفت. جمله‌اي را گفت که مسير زندگي‌ام را به کلي عوض کرد. 

ويلان پرسيد: مي‌دوني تا کي زنده‌اي؟ 
جواب دادم: نه ! 
ويلان گفت: پس سعي کن دست کم نصف ماه رو زندگي کني
 
 
 

Every sixty seconds you spend angry, upset or mad, is a full minute of happiness you'll never get back. 
هر 60 ثانيه اي رو كه با عصبانيت، ناراحتي و يا ديوانگي بگذراني، از دست دادن يك دقيقه از خوشبختي است كه ديگر به تو باز نميگردد
 
****
Life is short, Break the rules, Forgive quickly, Kiss slowly, Love truly, Laugh uncontrollably, And never regret anything that made you smile..
زندگي كوتاه است، قواعد را بشكن، سريع فراموش كن، به آرامي ببوس، واقعاً عاشق باش، بدون محدوديت بخند، و هيچ چيزي كه باعث خنده ات ميگردد را رد نكن...

اي نسل اسير وطنم.

تو مي داني كه من هرگز به خود نينديشيده ام ،تو مي داني و همه مي دانند كه من حياتم ،هوايم،همه ي خواسته هايم به خاطر تووسر نوشت تو وآزادي توبوده است،تو مي داني وهمه مي دانند كه هر گز به خاطر سود خود كامي بر نداشته ام،از ترس خلافت تشيعم را از ياد نبرده ام . تو مي داني و همه مي دانند كه نه تر سويم نه سودجو!تو مي داني وهمه مي دانند كه من سرا پايم مملواز عشق به توآزادي تو و سلامت تو بو ده است ،وهست وخواهد بود .تو مي داني و همه مي دانند كه دلم غرق دوست داشتن به تو است . تو مي داني و همه مي دانند كه من خود را فداي تو كرده ام و فداي تو مي كنم كه ايمانم تويي و عشقم تويي واميدم تويي و معني حياتم تويي و جز تو زندگي برايم رنگ وبويي ندارد . تو مي داني  وهمه مي دانند كه زندگي از تحميل لبخندي بر لبان من،از آوردن برق اميدي در نگاه من ،از برنگيختن موج شعفي در دل من عاجز است. تو مي داني و همه مي دانند كه شكنجه ديدن به خاطر تو ،زندان گشيدن براي تو ورنجكشيدن به پاي تو تنها لذت بزرگ من است. از شادي تو است كه من در دل مي خندم . از اميد رهايي توست كه برق اميد در چشمان خسته ام مي درخشد؟،و از خوشبختي توا ست كه هواي پاك سعادت را در ريه هايم احساس مي كنم .نمي توان خوب حرف بزنم ،نيروي شگفتي را زير اين كلمات ساده و جمله هاي ضعيف و افتاده پنهان كرده ام در ياب !در ياب!

از نوشته هاي دكتر علي شريعتي

آزادی
 
 

من هرگز از مرگ نهراسیده ام

عشق به آزادی،سختی جان دادن را بر من هموار میسازد

عشق به آزادی مرا همه ی عمر در خود گداخته است

آزادی معبود من است

به خاطر آزادی هر خطری بی خطر است

هر ورودی بی ورود است

هر زندانی رهایی است

هر جهادی آسودگی است

و هر مرگی حیاتی است

مرا این چنین پرورانده اند،من این چنین هستم...
 

 دکتر علی شریعتی مزینانی 

چهره ی خدا

یکی بود یکی نبود. یه روزی روزگاری یه خانواده ی سه نفری بودن. یه پسر کوچولو بود با مادر و پدرش.بعد از یه مدتی خدا یه داداش کوچولوی خوشگل به پسرکوچولوی قصه ی ما میده.بعد از چند روز که از تولد نوزاد گذشت .. پسرکوچولو هی به مامان و باباش اصرار می کنه که اونو با نوزاد تنها بذارن.اما مامان و باباش می‌ترسیدن که پسرشون حسودی کنه و یه بلایی سر داداش کوچولوش بیاره.اصرارهای پسرکوچولوی قصه اونقدر زیاد شد که پدر و مادرش تصمیم گرفتن اینکارو بکنن اما در پشت در اتاق مواظبش باشن.

پسر کوچولو که با برادرش تنها شد خم شد روی سرش و گفت : داداش کوچولوتو تازه از پيش خدا اومدي ... به من ميگي قيافه ي خدا چه شكليه؟ آخه من كم كم داره يادم ميره

دستور زبان عشق

دست عشق از دامن دل دور باد!
می‌توان آیا به دل دستور داد؟


می‌توان آیا به دریا حكم كرد
كه دلت را یادی از ساحل مباد؟


موج را آیا توان فرمود: ایست!
باد را فرمود: باید ایستاد؟


آنكه دستور زبان عشق را
بی‌گزاره در نهاد ما نهاد


خوب می‌دانست تیغ تیز را
در كف مستی نمی‌بایست داد

قیصر امین پور

 

ارزش

یک سخنران معروف در مجلسی که دویست نفر در آن حضور داشتند، یک اسکناس بیست دلاری را از جیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟ دست همه حاضرین بالا رفت. سخنران گفت: بسیار خوب، من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی قبل از آن میخواهم کاری بکنم. و سپس در برابر نگاه‏های متعجب، اسکناس را مچاله کرد و باز پرسید: چه کسی هنوز مایل است این اسکناس را داشته باشد؟ و باز دستهای حاضرین بالا رفت. این بار مرد، اسکناس مچاله شده را به زمین انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و با کفش خود آنرا روی زمین کشید. بعد اسکناس را برداشت و پرسید: خوب، حالا چه کسی حاضر است صاحب این اسکناس شود؟ و باز دست همه بالا رفت.
سخنران گفت: دوستان، با این بلاهایی که من سر اسکناس آوردم، از ارزش اسکناس چیزی کم نشد و همه شما خواهان آن هستید. و ادامه داد: در زندگی واقعی هم همین‏طور است، ما در بسیاری موارد با تصمیماتی که میگیریم یا با مشکلاتی که روب‏رو میشویم، خم میشویم، مچاله میشویم، خاک ‏آلود میشویم و احساس میکنیم که دیگر ارزش نداریم، ولی اینگونه نیست و صرف‏نظر از اینکه چه بلایی سرمان آمده است، هرگز ارزش خود را از دست نمیدهیم و هنوز هم برای افرادی که دوستمان دارند، آدم پر ارزشی هستیم.

براي دختر خاله ي كوچكم بهار

 

آسمان كبود

 

بهارم ، دخترم ، از خواب برخيز

شكر خندي بزن ، شوري بر انگيز

گل اقبال من ، اي غنچه ي ناز

بهار آمد تو هم با او بياميز.

 

بهارم، دخترم، آغوش وا كن

كه از هر گوشه گل آغوش وا كرد .

زمستان ملال انگيز بگذشت

بهاران خنده بر لب آشنا كرد .

 

بهارم ،دخترم ، صحرا هياهوست

چمن زير پرو بال پرستوست.

كبود آسمان همرنگ درياست

كبود چشم تو زيباتر از اوست.

 

بهارم ، دخترم، نوروز آمد

تبسم بر رخ مردم كند گل

تماشا كن تبسم هاي او را

تبسم كن كه خود را گم كند گل

 

بهارم ، دخترم، دست طبيعت

اگر از ابرها گوهر ببارد

وگر از هر گلش جوشد بهاري

بهاري از تو زيباتر نيايد.

 

بهارم ، دخترم ، چون خنده ي صبح

اميدي ميدمد در خنده ي تو

به چشم خويشتن ميبينم از دور

بهار دلكش آينده ي تو.

 

                           زنده ياد استاد فريدون مشيري

  پيش از اينها..."

پيش از اينها فكر مي كردم خدا

                خانه اي دارد كنار ابرها

                    مثل قصر پادشاه قصه ها

                    خشتي از الماس و خشتي از طلا

        پايه ها ي برجش از عاج و بلور

        برسر تختي نشسته با غرور

    ماه، برق كوچكي از تاج او

    هر ستاره، پولكي از تاج او

        اطلس پيراهن او، آسمان

        نقش روي دامن او، كهكشان

رعد و برق شب، طنين خنده اش

سيل و توفان، نعره توفنده اش

                دكمه پيراهن او، آفتاب

                برق تيغ و خنجر او، ماهتاب


پيش از اينها خاطرم دلگير بود

    از خدا، در ذهنم اين تصوير بود

        آن خدا بي رحم بود و خشمگين

        خانه اش در آسمان، دور از زمين

                        بود، اما در ميان ما نبود

    مهربان و ساده و زيبا نبود

    در دل او دوستي جايي نداشت

            مهرباني هيج معنايي نداشت

            هرچه مي پرسيدم، از خود، از خدا

        از زمين، از آسمان، از ابرها

        زود مي گفتند: اين كار خداست

            پرس و جو از كار او كاري خطاست

            هر چه مي پرسي، جوابش آتش است

     آب اگر خوردي، عذابش آتش است

     تا ببندي چشم، كورت مي كند

            تا شدي نزديك، دورت مي كند

            كج گشودي دست، سنگت مي كند

            كج نهادي پاي، لنگت مي كند

 

با همين قصه، دلم مشغول بود

        خوابهايم، خواب ديو و غول بود

    خواب مي ديدم كه غرق آتشم

    در دهان شعله هاي سركشم

    در دهان اژدهايي خشمگين

            برسرم باران گُرزِ آتشين

            محو مي شد نعره هايم، بي صدا

                            در طنين خنده خشم خدا...

                                نيت من، در نماز و در دعا

    ترس بود و وحشت از خشم خدا

    هر چه مي كردم، همه از ترس بود

            مثل از بركردن يك درس بود

            مثل تمرين حساب و هندسه

            مثل تنبيه مدير مدرسه

                تلخ، مثل خنده اي بي حوصله

                سخت، مثل حلّ صدها مسئله

                    مثل تكليف رياضي سخت بود

                    مثل صرف فعل ماضي سخت بود

 

تا كه يك شب دست در دست پدر

        راه افتادم به قصد يك سفر

                در ميان راه، در يك روستا

                خانه اي ديديم، خوب و آشنا

            زود پرسيدم: پدر اينجا كجاست ؟

                گفت: اينجا خانة خوب خداست !

                گفت: اينجا مي شود يك لحظه ماند

                گوشه اي خلوت، نمازي ساده خواند

                باوضويي، دست و رويي تازه كرد

                با دل خود، گفتگويي تازه كرد

 

گفتمش: پس آن خداي خشمگين

    خانه اش اينجاست ؟ اينجا، در زمين ؟

        گفت: آري، خانه او بي رياست

        فرشهايش از گليم و بورياست

        مهربان و ساده و بي كينه است

        مثل نوري در دل آيينه است

                عادت او نيست خشم و دشمني

                نام او نور و نشانش روشني

                قهر او از آشتي، شيرين تر است

                مثل قهر مهربانِِ مادر است

 

دوستي را دوست، معني مي دهد

        قهر هم با دوست، معني مي دهد

                هيچ كس با دشمن خود، قهر نيست

                قهري او هم نشان دوستي است ...

 

تازه فهميدم خدايم، اين خداست

        اين خداي مهربان و آشناست

            دوستي، از من به من نزديكتر

            از رگ گردن به من نزديكتر


آن خداي پيش از اين را باد برد

            نام او را هم دلم از ياد برد

                آن خدا مثل خيال و خواب بود

                چون حبابي، نقش روي آب بود

                    مي توانم بعد از اين، با اين خدا

                        دوست باشم، دوست ، پاك و بي ريا

 

مي توان با اين خدا پرواز كرد

        سفره دل را برايش باز كرد

            مي توان در باره گل حرف زد

            صاف و ساده مثل بلبل حرف زد

                چكه چكه مثل باران راز گفت

                با دو قطره، صدهزاران راز گفت

        مي توان با او صميمي حرف زد

        مثل ياران قديمي حرف زد

            مي توان تصنيفي از پرواز خواند

            با الفباي سكوت آواز خواند

    مي توان مثل علف ها حرف زد

    بازباني بي الفبا حرف زد

                مي توان در باره هر چيز گفت

                مي توان شعري خيال انگيز گفت

                                مثل اين شعر روان و آشنا

 

قيصر امين‌پور

گل آفتابگردان

گل آفتابگردان رو به نور مي چرخد و آدمي رو به خدا.

ما همه آفتابگردانيم.اگر آفتابگردان به خاك خيره شود و به تيرگي ، ديگر آفتابگردان نيست.

آفتابگردان كاشف معدن صبح است و با سياهي نسبت ندارد.

اين ها را گل آفتابگردان به من گفت و من تماشايش مي كردم كه خورشيد كوچكي بود در زمين و هر گلبرگش شعله اي بود و دايره اي داغ در دلش مي سوخت

آفتابگردان به من گفت: (( وقتي دهقان بذرآفتابگردان را مي كارد، مطمئن است كه اوخورشيد را پيدا خواهد كرد. آفتابگردان هيچ وقت چيزي را با خورشيد اشتباه نمي گيرد، اما انسان همه را با خدا اشتباه مي گيرد. آفتابگردان راهش را بلد است و كارش را مي داند. او جز دوست داشتن آفتاب و فهميدن خورشيد كاري ندارد. او همه زندگي اش را وقف نور مي كند ، در نور به دنيا مي ايد و در نور ميميرد. نور مي خورد و نور مي زايد

دلخوشي افتابگردان تنها آفتاب است

. آفتابگردان با آفتاب آميخته است و انسان با خدا

. بدون آفتاب ، آفتابگردان مي ميرد ، بدون خدا ، انسان .

  آفتابگردان گفت: روزي كه آفتابگردان به آفتاب بپيوندد ، ديگر آفتابگرداني نخواهد ماند و روزي كه تو به خدا برسي ، ديگر ((تويي)) نمي ماند.

و گفت من فاصله هايم را با نور پر مي كنم ،     تو ،  فاصله ها را چگونه پر مي كني؟

آفتابگردان اين را گفت و خاموش شد.

گفت و گوي من و آفتابگردان نا تمام ماند. زيرا كه او در آفتاب غرق شده بود.

جلو رفتم بوييدمش، بوي خورشيد مي داد. تب داشت و عاشق بود. خداحافظي كردم ، داشتم مي رفتم كه نسيمي رد شد و گفت: نام آفتابگردان همه را به ياد افتاب

مي اندازد ، نام انسان آيا كسي را به ياد خداوند خواهد انداخت؟

ان وقت بود كه شرمنده از خدا رو به افتاب گريستم 

 

لحظه های کودکانه

چاي با طعم خدا

 

اين سماور جوش است

پس چرا ميگفتي

ديگر اين خاموش است؟؟!!

 

                                باز لبخند بزن

                                قوري قلبت را

                                زودتر بند بزن

توي آن

مهرباني دم كن

بعد بگذار كه آرام آرام

             

                              چاي تو دم بكشد

                              شعله اش را كم كن

                             دستهايت:

سيني نقره ي نور

اشكهايم:

استكانهاي بلور

                          

                             كاش

                            استكانهايم را

                            توي سيني خودت ميچيدي

كاشكي اشك مرا ميديدي

خنده هايت قند است

چاي هم‌ آماده است

                                چاي با طعم خدا

                                بوي آن پيچيده

                               از دلت تا همه جا

پاشو مهمان عزيز

توي فنجان دلم

چايي داغ بريز

                                «عرفان نظر آهاري»

خدایا کفر نمی‌گویم،

پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است . . .

 

دكتر علي شريعتي

شکلات تلخ

چشمانش پر بود از نگرانی و ترس ، لبانش می لرزید ، گیسوانش آشفته بود و خودش آشفته تر
- سلام کوچولو ... مامانت کجاست ؟
نگاهش که گره خورد در نگاهم، بغضش ترکید. قطره های درشت اشکش ، زلال و و بی پروا چکید روی گونه اش
- ماماااا..نم .. ما..مااا نم ...
صدایش می لرزید
- ا .. چرا گریه می کنی عزیزم ، گم شدی ؟
گریه امانش نمی داد که چیزی بگوید ، هق هق ، گریه می کرد
آنطوری که من همیشه دلم می خواست گریه کنم، آنگونه که انگار سالهاست گریه نکرده بود، با بازوی کوچکش مدام چشم هایش را از خیسی اشک پاک می کرد، در چشم هایش چیزی بود که بغضم گرفت
- ببین ، ببین منم مامانمو گم کردم ، ولی گریه نمی کنم که ، الان با هم میریم مامانامونو پیداشون می کنیم ، خب ؟
این را که گفتم ، دلم گرفت ، دلم عجیب گرفت. آدم یاد گم کرده های خودش که می افتد ، عجیب دلش می گیرد. یاد دانه دانه گم کرده های خودم افتادم. پدر بزرگ ، مادربزرگ، پدر ، مادر ، برادر ، خواهر ، عمو ، کودکی هایم ، همکلاسی های تمام سال های پشت میز نشستنم ، غرورم ، امیدم ، عشقم ، زندگی ام
- من اونقدر گم کرده داااارم ، اونقدر زیاااد ، ولی گریه نمی کنم که ، ببین چشمامو ...
دروغ می گفتم ، دلم اندازه تمام وقت هایی که دلم می خواست گریه کنم ، گریه می خواست. حسودی می کردم به دخترک
- تو هم ... تو هم .. مام .. مام .. مامانتو .. گم کردی ؟
آرام تر شد. قطره های اشکش کوچکتر شد. احساس مشترک ، نزدیک ترمان کرد. دست کوچکش را آرام گرفتم توی دستانم. گرمای دستش ، سردی دستانم را نوازش کرد. احساس مشترک ، یک حس خوب که بین من و او یک پل زده بود ، تلخی گم کرده هامان را برای لحظه ای از ذهنمان زدود
- آره گلم ، آره قشنگم ، منم هم مامانمو ، هم یک عالمه چیز و کس دیگه رو با هم گم کردم ، ولی گریه نمی کنم که ...
هق هق اش ایستاد ، سرش را تکان داد ، با دستم ، اشک های روی گونه اش را آهسته پاک کردم
پوست صورتش آنقدر لطیف و نازک بود که یک لحظه از ترس اینکه مبادا صورتش بخراشد ، دستم را کشیدم کنار ...
- گریه نکن دیگه ، خب ؟
- خب ...
زیبا بود ، چشمانش درشت و سیاه با لبانی عنابی و قلوه ای. لطیف بود ، لطیف و نو ، مثل تولد ، مثل گلبرگ های گل ارکیده. گیسوان آشفته و مشکی اش ، بلند و مجعد ...
- اسمت چیه دخترکم ؟
- سارا
- به به ، چه اسم قشنگی ، چه دختر نازی
او بغضش را شکسته بود و گریه اش را کرده بود. او، دستی را یافته بود برای نوازش گونه اش ، و پناهی را جسته بود برای آسودنش. امیدی را پیدا کرده بود برای یافتن گم کرده اش ، و من ، نه بغضم را شکسته بودم ، که اگر می شکستم ، کار هردو تامان خراب میشد و نه دستی یافته بودم و نه امیدی و نه پناهی ...
باید تحمل می کردم ، حداقل تا لحظه ای که مادر این دختر پیدا می شد و بعد باز می خزیدم در پسکوچه ای تنگ و اشک های خودم را با پک های دود ، می فرستادم به آسمان ! باید صبر می کردم
- خب ، کجا مامانتو گم کردی ؟
با ته مانده های هق هقش گفت :
- هم .. هم .. همینجا ..
نگاه کردم به دور و بر ، به آدم ها ، به شلوغی و دود و صداهای درهم و سیاهی های گذران و بی تفاوت ، همه چیز ترسناک بود از این پایین آدم ها ، انگار نه انگار ، می رفتند و می آمدند و می خندیدند و تف بر زمین می انداختند و به هم تنه می زدند. بلند شدم و ایستادم. حالا ، خودم هم شده بودم درست ، عین آدم ها ...
دخترک دستم را محکم در دستش گرفته بود و من ، محکم تر از او ، دست او را
- نمی دونی مامانت از کدوم طرف تر رفت ؟
دوباره بغض گرفتش انگار ، سرش را تکان داد که : نه
منهم نمی دانستم حالا همه چیزمان عین هم شده بود. نه من می دانستم گم کرده هایم کدام سرزمین رفته اند و نه سارا. هر دو مان انگار ، همین الان ، از کره ای دیگر آمده بودیم روی این سیاره گرد و شلوغ
- ببین سارا ، ما هردوتامون فرشته ایم ، من فرشته گنده سبیلو ، توهم فرشته کوچولوی خوشگل. برای اولین بار از لحظه ای آشناییمان ، لبخند زد. یک لبخند کوچک و زیر پوستی ، و چقدر معصومانه و صادقانه و ساده.
قدم زدیم باهم ، قدم زدن مشترک ، همیشه برایم دوست داشتنیست ، آنهم با یک نفر که حس مشترک داری با او ، که دیگر محشر است ، حتی اگر حس مشترک ، گم کردن عزیز ترین چیزها باشد ،
هدفمان یکی بود ، من ، پیدا کردن گم کرده های او و او هم پیدا کردن گم کرده های خودش ...
- آدرس خونه تونو نداری ؟
لبش را ورچید ، ابروهایش را بالا انداخت
- یه نشونه ای یه چیزی ... هیچی یادت نیست ؟
- چرا ، جای خونه مون یه گربه سیاهه که من ازش می ترسم ، با یه آقاهه که .. ام .. ام ... آدامس و شوکولات میفروشه
خنده ام گرفت ، بلند خندیدم ، و بعد خنده ام را کش دادم. آدم یک احساس خوب و شاد که بهش دست میدهد ، باید هی کشش بدهد ، هی عمیقش کند
سارا با تعجب نگاهم می کرد
- بلدی خونه مونو ؟
دستی کشیدم به سرش
- راستش نه ، ولی خونه ما هم همین چیزا رو داره ... هم گربه سیاه ، هم آقاهه آدامس و شوکولات فروش ...
لبخند زد
بیشتر خودش را بمن چسبانید ، یک لحظه احساس عجیب و گرمی توی دلم شکفت
کاش این دخترک ، سارا ، دختر من بود ...
کاش میشد من با دخترم قدم بزنیم توی شهر ، فارغ از دغدغه ها و شلوغی ها ، همه آدم بزرگ ها را مسخره کنیم و قهقهه بزنیم
کاش میشد من و ..
دستم را کشید
- جونم ؟
نگاهش به ویترین یک مغازه مانده بود
- ازون شوکولاتا خیلی دوست دارم
خندیدم
- ای شیطون ، ... ازینا ؟
- اوهوم ...
- منم از اینا دوست دارم ، الان واسه هردومون می خرم ، خب ؟
خندید
- خب ، ازون قرمزاشا ...
- چشم
...
هردو ، فارغ از حس مشترک تلخمان ، شکلات قرمز شیرینمان را می مکیدیم و می رفتیم به یک مقصد نامعلوم. سارا شیرین زبانی می کرد ، انگار یخ های بی اعتمادی و فاصله را همین شکلات ، آب کرده بود
- تازه بابام یک ماشین گنده خوشگل داره ، همش مارو میبره شمال ، دریا ، بازی می کنیم ...
گوش می دادم به صدایش ، و لذتی که می چشیدم ، وصف ناشدنی بود. سارا هم مثل یک شوکولات شیرین ، روحم را تازه کرده بود. ساده ، صادق ، پر از شادی و شور و هیجان ، تازه ، شیرین و دوست داشتنی
- خب .. خب ... که اینطور ، پس یه عالمه بازی هم بلدی ؟
- آآآآآره تازشم ، عروسک بازی ، قایم موشک ، بعدشم امم گرگم به هوا ..
ما دوست شده بودیم. به همین سادگی. سارا یادش رفته بود ، گم کرده ای دارد ، و من هم یادم رفته بود ، گم کرده هایم. چقدر شیرین است وقتی آدم کسی را پیدا می کند که با او ، دردهایش ناچیز می شود و غم هایش فراموش. نفس عمیق می کشیدم و لبخند عمیق تر می زدم و گاهی بیخودی بلند می خندیدم و سارا هم ، بلند ، و مثل من بی دلیل ، می خندید. خوش بودیم با هم ، قد هردومان انگار یکی شده بود ، او کمی بلند تر ، و من کمی کوتاهتر و سایه هامان هم ، همقد هم ، پشت سرمان ، قدم میزدند و می خندیدند
- ااا. ...مااامااانم ....... مامان .. مامان جووووووووون
دستم را رها کرد ، مثل نسیم ، مثل باد
دوید
تا آمدم بفهمم چی شد ، سارا را دیدم در آغوش مادرش !
سفت در آغوش هم ، هر دو گریان و شاد ، هر دو انگار همه دنیا در آغوششان است. مادر ، صورتش سرخ و خیس ، و سارا ، اشک آلود و خندان با نیم نگاهی به من. قدرت تکان خوردن نداشتم انگار
حس بد و و خوبی در درونم جوشیدن گرفته بود. او گم کرده اش را یافته بود و شکلات درون دهان من انگار مزه قهوه تلخ ، گرفته بود ...
نمی دانم چرا ، ولی اندازه او از پیدا کردن گم کرده اش خوشحال نبودم
- ایناهاش ، این آقاهه منو پیدا کرد ، تازه برام شکولات و آدامس خرید ، اینم مامانشو گم کرده ها ... مگه نه ؟
صورت مادر سارا ، روبروی من بود. خیس از اشک و نگرانی ،
- آقا یک دنیا ممنونم ازتون ، به خدا داشتم دیونه میشدم ، فقط یه لحظه دستمو ول کرد ، همش تقصیر خودمه ، آقا من مدیون شمام
- خانوم این چه حرفیه ، سارا خیلی باهوشه ، خودش به این طرف اومد ، قدر دخترتونو بدونین ، یه فرشته اس
سارا خندید
- تو هم فرشته ای ، یه فرشته سبیلو ، خودت گفتی ...
هر سه خندیدیم
خنده من تلخ
خنده سارا شیرین
- به هر حال ممنونم ازتون آقا ، محبتتون رو هیچوقت فراموش می کنم ، سارا ، تشکر کردی از عمو ؟
سارا آمد جلو
- می خوام بوست کنم
خم شدم
لبان عنابی غنچه اش ، آرام نشست روی گونه زبرم
دلم نمی خواست بوسه اش تمام شود
سرم همینطور خم بود که صدایش آمد
- تموم شد دیگه
و باز هر دو خندیدیم
نگاهش کردم ، توی چشمش پر بود از اعتماد و دوست داشتن
- نمی خوای من باهات بیام تا تو هم مامانتو پیدا کنی ؟
لبخند زدم
- نه عزیزم ، خودم تنهایی پیداش می کنم ، همین دور وبراست
- پیداش کنیا
- خب
....
سارا دست مادرش را گرفت
- خدافظ
- آقا بازم ممنونم ازتون ، خدانگهدار
- خواهش می کنم ، خیلی مواظب سارا باشید
- چشم
همینطور قدم به قدم دور شدند ، سارا برایم دست تکان داد ، سرش را برگردانده بود و لبخند می زد
داد زد
- خدافظ عمو سبیلوی بی سبیل
انگار در راه رفتن مادرش بهش گفته بود که این آقاهه که سبیل نداشت که ...
خندیدم
.....
پیچیدم توی کوچه. کوچه ای که بعدش پسکوچه بود. یک لحظه یادم آمد که ای داد بیداد ، آدرسشو نگرفتم که. هراسان دویدم
- سارا .. سار ... ا
کسی نبود ، دویدم. تا انتهای جایی که دیده بودمش
- سارااااااااا
نبود ، نه او ، نه مادرش ، نه سایه شان
....
رسیدم به پسکوچه. بغضم آرام و ساکت شکست. حلقه های دود سیگار ، اشک هایم را می برد به آسمان. سارا مادرش را پیدا کرده بود. و من ، گم کرده ای به تمامی گم کرده هایم افزوده بودم. گم کرده ای که برایم ، عزیزتر شده بود از تمامی شان
....
پس کوچه های بی خوابی من ، انتهایی ندارد. باید همینطور قدم بزنم در تمامیشان. خو گرفته ام به ، با خاطرات خوش بودن. گم کرده های من ، هیچ نشانه ای ندارند. حتی گربه سیاه و آقای آدامس فروش هم ، نزدیکشان نیست. من گم کرده هایم را توی همین کوچه پسکوچه های تنگ و تاریک گم کرده ام. کوچه پس کوچه هایی که همه شان به هم راه دارند و ، هیچوقت ، تمام نمی شوند. کوچه پس کوچه هایی که وقتی به بن بستش برسی ، خودت هم می شوی ، جزو گم شده ها ...

بهترین شعر سال ۲۰۰۶ /نوشته شده توسط یک کودک آفریقایی
 
When I born, I black
When I grow up, I black
When I go in Sun, I black
When I scared, I black
When I sick, I black
And when I die, I still black


And you white fellow
When you born, you pink
When you grow up, you white
When you go in sun, you red
When you cold, you blue
When you scared, you yellow
When you sick, you green
And when you die, you gray

«حمید مصدق ۱۳۴۳»

تو به من خندیدی و نمیدانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلود به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز،

سالهاست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان میدهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چرا باغچه ی کوچک ما سیب نداشت

 

"جواب زیبای فروغ فرخزاد به حمید مصدق"

من به تو خندیدم

چون که میدانستم

تو به چه دلهره سیب را از باغچه همسایه سیب را دزدیدی

پدرم از پی تو تند دوید

و نمی دانستی باغبان باغچه ی همسایه

پدر پیر من است

من به تو خندیدم

تا که با خنده ی تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک

دل من گفت:برو

چون نمی خواست به خاطر بسارد گریه تلخ تو را...

و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام

حیرت و بغض تو تکرار کنان

میدهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چه میشد اگر باغچه خانه ی ما سیب نداشت

زندگي

 

زندگی، ارزش آنرا دارد که به آن فکـر کنی

زندگی، ارزش آنرا دارد که ببویی اش چوگل، که بنوشی اش چو شهد

زندگی، بغض فـروخورده نیست

زندگی، داغ جگــــر گـــوشه نیست

زندگی، لحظه دیدار گلــی خفته در گهــــواره است

زندگی، شوق تبسم به لب خشکیده است

زندگی، جـــرعه آبی است به هنگامه ظهـــر در بیابانی داغ

زندگی، دست نوازش به ســر نوزادی است

زندگی، بوسه به لبهای گلی است که به شوقت همه شب بیدارست

زندگی، شـــوق وصال یار است

زندگی، لحظه دیدار به هنگامــــــه یاس

زندگی، تکیه زدن بر یــار است

زندگی، چشمه جــوشان صفا و پاکـــی است

زندگی، مـــوهبت عرضه شده بر من انسان خاکـــی است

زندگی، قطعه ســـرودی زیباست که چکاوک خواند

که به وجدت آرد به ســــرشاخه امید و رجا

زندگی، راز فـروزندگی خورشید است

زندگی، اوج درخشندگــــــی مهتــاب است

زندگی، شاخه گلی در دست است که بدان عشق سراپا مست است

زندگی، طعــم خوش زیستن است، شور عشقی برانگیختن است

زندگی، درک چرا بودن است، گام زدن در ره آسودن است

زندگی، مزه طعم شکلات به مذاق طفل است

به، چقدر شیـــرین است

زندگی، خاطــــره یک شب خوش، زیـــر نور مهتاب،

روی یک نیمکت چـــوبی سبـــز، ثبت در سینـــه است

زندگی، خانه تکانی است. هر از چندگاهی از غبار اندوه

زندگی، گـوش سپردن به اذان صبح است که نوید صبـح است

زندگی، گاه شده است خوش نیاید به مذاق

زندگی گاه شده است که برد بیراهم

زندگی، هر چه که هست، طعـــم خوبی دارد، رنگ خوبــــی دارد

زندگي را بايد، قدر بدانيم همه

يك روز سوراخ كوچكي در يك پيله ظاهر شد. شخصي نشست و چند ساعت به جدال پروانه براي خارج شدن از سوراخ كوچك ايجاد شده درپيله نگاه كرد. 

سپس فعاليت پروانه متوقف شد و به نظر رسيد تمام تلاش خود را انجام داده و نمي تواند ادامه دهد. 

آن شخص تصميم گرفت به پروانه كمك كند و با قيچي پيله را باز كرد.  پروانه به راحتي از پيله خارج شد اما بدنش ضعيف و بالهايش چروك بود.

آن شخص باز هم به تماشاي پروانه ادامه داد چون انتظار داشت كه بالهاي پروانه باز، گسترده و محکم شوند و از بدن پروانه محافظت كنند.  

هيچ اتفاقی نيفتاد!

 در واقع پروانه بقيه عمرش به خزيدن مشغول بود و هرگز نتوانست پرواز کند.

چيزی که آن شخص با همه مهربانيش نميدانست اين بود که محدوديت پيله و تلاش لازم برای خروج از سوراخ آن،  راهی بود که خدا برای ترشح مايعاتی از بدن پروانه به بالهايش قرار داده بود تا پروانه بعد از خروج از پيله بتواند پرواز کند.  

گاهی اوقات تلاش تنها چيزيست که در زندگی نياز داريم.

اگر خدا اجازه می داد که بدون هيچ مشکلی زندگی کنيم فلج ميشديم، به اندازه کافی قوی نبوديم و هرگز نميتوانستيم پرواز کنيم.

کوتاه ترین داستان کوتاه جهان توسط ارنست همینگوی نوشته شده :

For Sale: Baby Shoes, Never Worn.

برای فروش: کفش بچه، هرگز پوشیده نشده .

کوتاه ترین داستان ترسناک دنیا نیز داستان زیر میباشد که نویسنده ی مشخصی ندارد !

The last man on earth is sitting alone in his room and all of a sudden a Knock on the door.

آخرین انسان زمین تنها در اتاقش نشسته بود که ناگهان در زدند.

تعریف نسبتهای فامیلی (طنز)


خاله

معناي لغوي: خواهر مادر

معناي استعاره اي: هر زني كه با مادر رابطه ي گرم و صميمي داشته باشد.

نقش سمبليك: يك خانم مهربان و دوست داشتني كه خيلي شبيه مادر است و هميشه براي شما آبنبات و لباس مي خرد.

غذاي مورد علاقه: آش كشك.

ضرب المثل: خاله را ميخواهند براي درز ودوز و گرنه چه خاله چه يوز. خاله ام زائيده، خاله زام هو كشيده. وقت خوردن خاله خواهرزاده رو نمي شناسه. اگه خاله ام ريش داشت، آقا داييم بود.

زير شاخه ها: شوهر خاله: يك مرد مهربان كه پيژامه مي پوشد و به ادبيات و شكار علاقه مند است. دختر خاله/پسر خاله: همبازي دوران كودكي كه يا در بزرگسالي عاشقش مي شويد اما با يكي ديگه ازدواج مي كنيد يا باهاش ازدواج مي كنيد اما عاشق يكي ديگه هستيد.

مشاغل كاذب: خاله زنك بازي، خاله خانباجي.

چهره هاي معروف: خاله خرسه، خاله سوسكه.

داشتن يك خاله ي مجرد در كودكي از جمله نعمات خداوندي است.



عمه

معناي استعاره اي: هر زني كه با پدر رابطه ي گرم و صميمي داشته باشد/هر زني كه مادر چشم ديدنش را نداشته باشد.

نقش سمبليك: به عهده گرفتن مسئوليت در موارد ذيل: ۱- جواب همه ي فحش هايي كه مي دهيد. مثال: ........ ۲- جواب همه ي محبت هايي كه مي كنيد. مثال: به درد عمه ات مي خوره... ۳- توجيه كليه ي بيقوارگي ها/رفتارهاي نامتناسب شما (تنها براي دخترخانم ها). مثال: به عمه ات رفتي. ۴- خيلي چيزهاي بدِ ديگه. از ذكر مثال معذوريم...

غذاي مورد علاقه: شله زرد، سمنو.

ضرب المثل: ندارد (تخفيف به دليل تعدد در نقش هاي سمبليك).

زير شاخه ها: شوهر عمه: يك مرد پولدار كه سيبيل قيطاني دارد و چندش آور است. پسرعمه/دخترعمه: همبازي دوران كودكي كه در بزرگسالي حالتان را به هم مي زنند.

مشاغل كاذب: Match-Making

چهره هاي معروف: عمه ليلا.

ترجيع بند:
داشتن يك عمه كه در توصيفات فوق صدق نكند جزو خوش شانسي هاي زندگي است.


دائی

معناي لغوي: برادر مادر

معناي استعاره اي: هر مردي كه با مادر رابطه ي گرم و صميمي داشته باشد/هر مردي كه پتانسيل كتك خوردن توسط پدر را داشته باشد.

نقش سمبليك: يكي از معدود مرداني كه هر چند به سياست علاقه مند است اما حس گرمي به شما مي دهد، هميشه حرفهايتان را مي فهمد و مي شود پيشش گريه كرد.

غذاي مورد علاقه فسنجون.

ضرب المثل: عروس را كه مادرش تعريف كنه، براي آقا داييش خوبه. اگه خاله ام ريش داشت آقا داييم بود.

زير شاخه ها: زن دايي: يك زن چاق و شاد كه خيلي كدبانو است و جلوي مادر قپي مي آيد. پسردايي/دختردايي: همبازي دوران كودكي كه در بزرگسالي مثل يك همرزم ساپورتتان مي كنند.

چهره هاي معروف: علي دايي، دايي جان ناپلئون.

ترجيع بند: همه چيز زير سر اين انگليساست.

سعي كنيد حتما حداقل يك دايي داشته باشيد.


عمو

معناي لغوي: برادر پدر

معناي استعاره اي: هر مردي كه با پدر رابطه ي گرم و صميمي داشته باشد.

نقش سمبليك: يكي از مرداني كه شما هميشه بايد بهش بوس بدهيد و بعد برويد كارتون ببينيد تا او با پدر حرفهاي جدي بزند. يكي از مرداني كه مادر به مناسبت آمدنش قرمه سبزي مي پزد و هميشه وقتي مي رود پدر ساكت شده، به فكر فرو مي رود.

غذاي مورد علاقه: قرمه سبزي، آبگوشت.

ضرب المثل: عقد دختر عمو پسر عمو را در آسمان بستند.

زير شاخه ها: زن عمو: يك زن كه زياد به شما توجه نمي كند و خودش را براي مادر مي گيرد، دخترعمو/پسرعمو: همبازي دوران كودكي كه اگر تا هجده-بيست سالگي دوام آورده باهاش ازدواج نكنيد خطر را از سر گذرانده ايد.

مشاغل كاذب: بازي در قصه هاي ايراني-اسلامي..

چهره هاي معروف: عمو زنجيرباف، عمو يادگار، عمو پورنگ.

داشتن يك عمو ي پولدار خيلي خوب است.