<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>کوچه رو به بن بست</title>
<link>https://kuche1992.blogfa.com</link>
<description>بدون شرح</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 06 Dec 2012 19:58:23 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>https://kuche1992.blogfa.com/post/51</link>
<description>گل بارون زده‌ی من گل یاس نازنینم می‌شکنم پژمرده می‌شم نزار اشکاتو ببینم تا همیشه تو رو داشتن داشتن تمام دنیاست از تو و اسم تو گفتن به‌ترین همه حرفاست با تو با تو اگه باشم وحشت از مردن ندارم لحظه‌هام پر می‌شه از تو وقت غم خوردن ندارم ای غزل‌پاره‌ی دل‌تنگ که همه تنت کلامه هنوزم با گل گونت شرم اولین سلامه ای تو جاری توی شعرم مثل عشق و خون و حسرت دفتر شعر من از تو سبد خاطره‌هامه ای گل شکسته‌ساقه گل پرپر که به یاد هجرت پرنده هایی توی یاس مبهم چشمات می‌بینم که</description>
<pubDate>Thu, 06 Dec 2012 19:58:23 +0330</pubDate>
<dc:creator>kuche1992</dc:creator>
<guid>kuche1992.blogfa.com/post/51</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://kuche1992.blogfa.com/post/50</link>
<description>برای نبودن که . . . همیشه لازم نیست راه دوری رفته باشی میتوانی همین جا پشت تمـــــــــام ِ بغضهایت ، گم شده باشی این روزها خوبم ، کار میکنم ، شعر میخوانم قصه می نویسم و گـــــــــــاهی دلم که برایت . . . تنگ میشود تمام خیابانها را ، با یادت . . . پیاده میروم .</description>
<pubDate>Wed, 23 May 2012 21:06:55 +0330</pubDate>
<dc:creator>kuche1992</dc:creator>
<guid>kuche1992.blogfa.com/post/50</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://kuche1992.blogfa.com/post/49</link>
<description>آن پرنده عاشق است عاشق ستاره ماهي‌اي كه مثل يك نگين نقره‌اي روي دست آب برق مي‌زند ماهي لباس نقره‌اي هم عاشق است عاشق پرنده ی طلايي‌اي كه مثل سكه‌اي توي مشت آفتاب برق مي‌زند * آن پرنده را ولي چطور مي‌شود به ماهي‌اش رساند! خطبه ی عروسيِ اين دو عاشق عجيب را چطور مي‌شود ميان ابر و آب خواند! هيچ‌كس تاكنون سفره‌اي براي عقد ماهي و پرنده‌اي نچيده است هيچ‌كس پرنده ماهي ای نديده است. * يك شبي ولي مطمئنم عشق بال مي شود راهيِ جاده‌هاي روشن خيال مي‌شود ماهي‌اي مي‌پرد</description>
<pubDate>Mon, 25 Jul 2011 21:35:51 +0330</pubDate>
<dc:creator>kuche1992</dc:creator>
<guid>kuche1992.blogfa.com/post/49</guid>
</item>
<item>
<title>عشق شیر شد</title>
<link>https://kuche1992.blogfa.com/post/48</link>
<description>عشق،شیر شد آهوی دل مرا که دید آهو از میان سینه ام رمید هی دوید و هی دوید و هی دوید... شیر آخرش ولی به او رسید آهوی دل مرا درید. عرفان نظرآهاري</description>
<pubDate>Mon, 25 Jul 2011 21:21:56 +0330</pubDate>
<dc:creator>kuche1992</dc:creator>
<guid>kuche1992.blogfa.com/post/48</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://kuche1992.blogfa.com/post/46</link>
<description>همه ی هستی من آیه ی تاریکیست که ترا در خود تکرار کنان به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد من در این آیه ترا آه کشیدم ، آه من در این آیه ترا به درخت و آب و آتش پیوند زدم زندگی شاید یک خیابان دراز ست که هر روز زنی با زنبیل از آن می گذرد زندگی شاید ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه می آویز زندگی شاید طفلیست که از مدرسه بر می گردد زندگی شاید افروختن سیگاری باشد ، در فاصله ی رخوتناک دو هم آغوشی یا عبور گیج رهگذری باشد که کلاه از سر بر می دارد و به</description>
<pubDate>Mon, 16 Aug 2010 22:30:59 +0330</pubDate>
<dc:creator>kuche1992</dc:creator>
<guid>kuche1992.blogfa.com/post/46</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://kuche1992.blogfa.com/post/45</link>
<description>گفتگوی منو شما با خدا گفتم: خسته‌ام گفت: &quot;لاتقنطوا من رحمة الله&quot; از رحمت خدا ناامید نشید (زمر/53) گفتم: انگار، مرا فراموش کرده ای! گفت: &quot;فاذکرونی اذکرکم&quot; منو یاد کنید تا یاد شما باشم (بقره/152) گفتم: تا کی باید صبر کرد؟ گفت: &quot;و ما یدریک لعل الساعة تکون قریبا&quot; تو چه می‌دانی! شاید موعدش نزدیک باشه (احزاب/63) گفتم: تو بزرگی و نزدیکیت برای منِِِ کوچک، خیلی دوره! تا آن موقع چه کار کنم؟ گفت: &quot;واتبع ما یوحی الیک واصبر حتی یحکم الله&quot; کارهایی که به تو گفتم انجام</description>
<pubDate>Mon, 16 Aug 2010 22:08:39 +0330</pubDate>
<dc:creator>kuche1992</dc:creator>
<guid>kuche1992.blogfa.com/post/45</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://kuche1992.blogfa.com/post/44</link>
<description>وای گل سرخ و سپیدم کی میایی بنفشه برگ بیدم کی میایی تو گفتی گل درآید من میایم وای گل عالم تموم شد کی میایی جان مريم چشماتو واكن سري بالا كن در اومد خورشيد شد هوا سفيد وقت اون رسيد كه بريم به صحرا آي نازنين مريم جان مريم چشماتو واكن منو صدا كن بشيم روونه بريم از خونه شونه به شونه به ياد اون روزها واي نازنين مريم باز دوباره صبح شد من هنوز بيدارم اي كاش ميخوابيدم تورو خواب ميديدم خوشه غم توي دلم زده جوونه دونه بدونه دل نمي دونه چه كنه با اين همه غم واي نازنين</description>
<pubDate>Mon, 16 Aug 2010 21:57:36 +0330</pubDate>
<dc:creator>kuche1992</dc:creator>
<guid>kuche1992.blogfa.com/post/44</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://kuche1992.blogfa.com/post/43</link>
<description>روزي خورشيد و باد با هم در حال گفتگو بودند و هر كدام نسبت به ديگري ابراز برتري ميكرد، باد به خورشيد مي گفت كه من از تو قويتر هستم، خورشيد هم ادعا ميكرد كه او قدرتمندتر است. گفتند بياييم امتحان كنيم، خب حالا چه طوري؟ ديدند مردي در حال عبور بود كه كتي به تن داشت. باد گفت كه من ميتوانم كت آن مرد را از تنش در بياورم، خورشيد گفت پس شروع كن. باد وزيد و وزيد، با تمام قدرتي كه داشت به زير كت اين مرد مي كوبيد، در اين هنگام مرد كه ديد نزديك است كتش را از دست بدهد،</description>
<pubDate>Mon, 26 Jul 2010 08:37:17 +0330</pubDate>
<dc:creator>kuche1992</dc:creator>
<guid>kuche1992.blogfa.com/post/43</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://kuche1992.blogfa.com/post/42</link>
<description>آیینه‌وار بودیم همراز سینه صافان آن آهنین دل آمد درهم شکست مارا</description>
<pubDate>Mon, 12 Jul 2010 21:31:10 +0330</pubDate>
<dc:creator>kuche1992</dc:creator>
<guid>kuche1992.blogfa.com/post/42</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://kuche1992.blogfa.com/post/41</link>
<description>دخترک خنده کنان گفت: که چیست راز این حلقه ی زر راز این حلقه که انگشت مرا این چنین تنگ گرفته است ببر راز این حلقه که در چهره ی او اینهمه تابش و رخشندگی است مرد حیران شد و گفت: حلقه خوشبختیست , حلقه زندگی است همه گفتند: مبارک باشد دخترک گفت: دریغا که مرا باز در معنی آن شک باشد سالها رفت و شبی زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه ی زر دید در نقش فروزنده ی او روزهایی که به امید وفای شوهر به هدر رفته , هدر زن پریشان شد و نالید که وای وای , این حلقه که چهره ی او باز هم</description>
<pubDate>Sun, 11 Jul 2010 16:59:52 +0330</pubDate>
<dc:creator>kuche1992</dc:creator>
<guid>kuche1992.blogfa.com/post/41</guid>
</item>
</channel>
</rss>
